خرید بک لینک
همسر تو بد شرایطی مونده بود .. رفته بود بانک برای کارهایِ وامِ ازدواج و ساعت 12 زنگ میزنه که مدارک رو برو کپی بزن و بعدش بیار .. من هم گفتم نه و شدیدا ناراحت شد. هم پاهام درد میکرد ، هم هوا گرم بود و هم اینکه پولهام رو مامان با خودش برده بود و یه یک ریالی هم نداشتم که بتونم کرایه بدم یا هزینه ک

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 19:33

اسمم رو ~زحل~ گذاشتن، شاید به این دلیل که باید متفاوت تر و باشکوه تر از کسایی که دور و برم هستن و به گونه ای منحصر به فردن باشم...اینجا مینویسم تا خالی بشه ذهنم از هر آنچه که بیهوده هست و فقط حجم عظیمی از تفکراتم رو به خودش مشغول میکنه و باعث میشه یه زحل منجمد ِ مرده ی متحرک ِِ سرد باشم..اینج

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 19:33

اسمم رو ~زحل~ گذاشتن، شاید به این دلیل که باید متفاوت تر و باشکوه تر از کسایی که دور و برم هستن و به گونه ای منحصر به فردن باشم...اینجا مینویسم تا خالی بشه ذهنم از هر آنچه که بیهوده هست و فقط حجم عظیمی از تفکراتم رو به خودش مشغول میکنه و باعث میشه یه زحل منجمد ِ مرده ی متحرک ِِ سرد باشم..اینج

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 19:33

همسر لاغر شده .. نگرانی داره و من اصلا نمیفهمم دلیل نگرانیش چیه .. امروز عصر که اومد مدارک رو ببره اصلا بی جون و بی حال بود .. منم که دستِ پیش رو گرفتم پس نیفتم و زیاد تحویلش نگرفتم .. از این کار هاش بدم میاد .. یک ماه و نیم میشه که نیومده خونمون و این بی احترامی هست به خانوادم .. الان میخوام بهش

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 19:33

به همسر گفتم .. یه گلگی ِِ کوچیک کردم .. برگشته میگه برای خودمون و احساسم نیاز دارم برم پیش یه متخصص و مشاور .. استقبال کردم ، اما ته دلم بهم برخورد .. یعنی چی احساسم؟ .. بعد از چهار ماه و بعد از کلی اعصاب خوردی های من اینُ میگه؟ .. ولش کن .. بیام منطقی نگاه کنم .. شاید اون هم همین احساساتِ من رو

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 19:33

داداش اومده اسپاگتی رو خورده و به مادر اشاره میزنه که چقدر خوبه ، من هم که حواسم نبود و ندیدم .. بعد میگه اه این چیه درست کردین؟ منم گفتم ناراحتی نخور .. وقتی که خورد و رفت تو اتاقش ، مادر میگه خیلی خوشش اومد ، داشت اذیتت میکرد .. خوشحال شدم .. خیلی زیاد :)

⚠ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶ 23:49 زُ. |

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 19:33

همسر اومد اینجا .. تلاش کردم رفتار خوبی باهاش داشته باشم اما چهره ی مأیوس و غم زده اش رو که دیدم لبخند رو صورتم خشک شد و شدم یه تیکه یخ .. چون میدونستم بااین حال برای چی اومده .. هر یه روز درمیون میاد برای رفعِ نیاز ِ جنسـ.ـی و من بااینکه میدونم برایِ چی میاد، به امید اینکه در کنارِ اون بتونم ح

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 19:33

تو بعضی وبلاگ ها می رم اصلا دلم میخواد تمام نوشته های وبلاگ رو بخونم .. انقدر که صاحبش خوش سلیقه هست و یه وبلاگ شیک و ساده در کنار حرفهای قشنگ داره .. اما تو بعضی وبلاگ دیگه که میرم ، نخونده میام بیرون .. قالب یغور .. نوشته های نه چندان دلچسب .. زلم زیمبو آویزون :/

سادگی بهم آرامش میده

⚠ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶ 14:2 زُ. |

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 19:33

اولین بار که همسر ازم خواستگاری کرد ، اردیبهشت 95 بود .. یه خواستگار کاپیتان کشتی داشتم و یه خاطرخواه (همون #ش که ازش نوشتم بارها) .. اون موقع نه همسر من رو دیده بود و نه مادر همسر .. اما رو حساب اینکه مادر رو میشناختن ، من رو از مادر خواستگاری کردن .. ما هم فی الفور گفتیم نه .. چون همسر گذشته سیا

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 19:33

دلم برای همسر میسوزه .. وقتی پرسید تو عاشقمی؟ و دوبار با تاکید گفتم نه! قطعا غرورش شکست ، مخصوصا وقتی که گفتم جای عاشق شدن گذاشتی با این اخلاقت؟ یه بار دیگه هم گفتم چه اعتماد به نفسی داری که فکر میکنی عاشقتم .. خودش میدونه عاشقش نیستم .. ولی باز اون غرور لعنتی نذاشت حقیقت رو بگم .. ترسیدم بگم و ض

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 19:33

صفحه بندی